۱۹
تیر ۹۵

یک شب
میان همهمه ی ستاره های مست
ماه را به شکوفه های سفید چشم هایم پیوند خواهم زد
و بی هیچ هراس
از چهل کلاغی که گوششان
در باغچه ی حیاط جا مانده،
باران را چشم براه خواهم بود!
هنوز دلتنگی هایم
نقل و نبات دهان شبوهاست...
با اینهمه
دانه های گندم
در کف دست نفس های تنگم
جوانه زده اند
صبحِ فردا
ضیافتی در راه است...
(شفیقه طهماسبی)
۹۵/۰۴/۱۹